تبليغاتX
"> ســــایه


ســــایه

نه...........نه.............جون بلاگفا نمی شه............اصرار نکن.........من می رم دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم.......بای بای

به اطلاع کلیه خوانندگان محترم می رساندکه من دیگه اعصاب مصاب بلاگفا رو ندارم لذا از این به بعد دیگه اینجا نیستم آنجایم

بلاگفا واست متاسفم.دیگه بی صحبا شدی

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط صحبا| |

سلام.

  1. این بلاگفا سر صبحی اعصاب آدم و می ریزه به هم.من تا الان 2 بار مجبور شدم پسورد پست قبل رو تغییر بدم.آخه دوبار واسه دو نفر پیام گذاشتم و پسورد دادم اما وقتی اومدم ثبت کنم با اینکه کد رو درست می زدم اما می گفت کد را صحیح وارد نکردید.منم چند بار تکرار کردم اما دیدم نه خیر فایده نداره.دوباره پنجره رو باز کردم و چون عصبانی بودم نظر رو خصوصی نکردم واسه همین شد آنچه نباید می شد.بنابراین دیگه نمی دونم به کی پسورد جدید رو دادم و به کی ندادم.هر کدوم از دوست جونا که ندارین اگه خواستم پیغام بذارین بهتون بگم.
  1. می گم انگار خدا نمی خواد ما زگهواره تا گور دانش بجوییم.شنیدین قراره فراگیر پیام نور حذف شه؟حالا چی کار کنم؟اگه آزاد سر غیبت و کلاس ننشستن محدودیت نداشت آزاد می خوندم چون از نظر شهریه آنچنان فرق نمی کنه الان واقعا موندم ........
  2. یسنا گولوی من کمی تا اندازه ای سرما خورده.البته بردمش دکتر با قطره کلرید سدیم و بخور مریضی اش کنترل شده.الهی براش بمیرم وقتی می خواد شیر بخوره چون بینی اش گرفته شیر تو گلوش گیر می کنه بعد بغض می کنه و یه دفعه می زنه زیر گریه.
  3. دیروز باباش گرفته بودش جلوی آئینه.خودشو می دید کیف می کرد.واسه خودش صدا در می آورد و می خندید.از دیشب تا حالا هزار بار فیلمش رو دیدم.وای خدا دلم می خواد براش بمیرم.
  4. خواهری می گه ما قبلا بدون یسنا چیکار می کردیم؟زندگی ما چه معنی داشت؟
  5. کتاب "دا" رو خریدم و توصیه می کنم حتمأ بخونین.فوق العاده است.تازه آدم می فهمه تو اون روزهای ابتدایی جنگ،خرمشهر چه خبر بود و مردم چی کشیدن.چطور با دست خالی جونشونو سپر بلا کردن و چطور بنی صدر با خیانت خودش اون تیکه از خاک ایران رو دو دستی تقدیم دشمن کرد.
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط صحبا| |

امروز بلاگفا من و رو سفید کرد تونستم چندتا عکس یسنای خوشگلم و بذارم.
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط صحبا| |

وای اگه بدونین دیروز این بلاگفا چه حالی از من گرفت....واقعا سیستمم به هم ریخته بود.من 5 تا عکس آپ کردم.نمی خواستم همین یکی رو بذارم که .چند تا بودن از روز تولدش بود تا الان.اومدم خصوصی اش کنم دیدم ای داد بیداد کل عکسها اومد تو وبلاگ.حالا هی بر می گردم پستم و حذف کنم چون کامپیوترم قاط زده بود اصلا پست حذف نمی شد.فکر کن!

داشتم دیوانه می شدم.........گفتم الانه که همه چی لو بره.آخرش مردم تا پست حذف شد.بعدشم دیگه آخر وقت بود و نتونستم یه عکس بیشتر بذارم چون باید خبرتون هم می کردم.بذارین یه کم خستگی ام در بره دوباره عکس می ذارم.

بگذریم...........

نمی دونم از اضطراب هست یا نه ولی شیرم دیروز و امروز خیلی کم بود طوری که یسنا اینقدر مک های گنده می زد که خسته می شه.وقتی اون طوری مک می زنه لپ هاش بالا پایین می ره(واااااااای من بمیرم براش)هرچه قدر هم سعی کردم واسه امروز شیر بدوشم نشد قطره قطره می اومد.از بدشانسی دیشب کلی شکم درد کشید.هم خوب شیر نخورد هم دیر خوابید واسه همین 7 صبح اینقدر عمیق خوابیده بود که تکون نمی خورد.شاید 20 دقیقه طول کشید اینقدر بوسش کردم نازش کردم مالشش دادم تا بیدار شه اما نشد آخرش بغلش کردم یه تکون خورد چسبوندمش به خودم تا آروم آروم شیر بخوره ولی مست خواب بود زیاد نخورد.با ناراحتی بردمش پیش مامان و اومدم سرکار .ساعت 9 مامان زنگ زد که یسنا تو بغل خواهریه از گشنگی  هی خودشو می ماله به خواهری و کله اش رو می زنه به خواهری واسه همین امروز زودتر اومدن اداره.آوردمش تو اتاقم و شیر دادم بهش.تصور کنین یه نینی کوچولو بیاد اداره صداری قربون صدقه از هر طرف میاد.خلاصه شیر خورد و یه کمی با همکارا بازی کرد و رفت.حالا دلم پیشش هست .خدا کنه تا 2 سیر بمونه.

دوست جونا یه ذره راهنماییم کنین چی بخورم که هم شیرم زیاد شه هم چاق نشم.به مامانم که باشه دیگه هیچی آدم و وادار به چریدن می کنه از مرز خوزدن هم میگذره.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط صحبا| |

امروز بلاگفا واقعا اعصابم و خورد کرد .مردم تا همین و گذاشتم
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط صحبا| |

یه سلام غمگینانه

امروز یکی از بدترین روزهای زندگی من بود.بعد از سه ماه باید دخمل یکی یه دونه‏ی خوشگلم و می ذاشتم و می‏اومدم سر کار.نمی دونین وقتی اون تن گرم و کوچولوش رو داشتم تو پتو می پیچیدم که ببرمش پیش مامان چی به من گذشت.انگار می‏خواستن ببرن اعدامم کنن.موقع شیر دادن اصلا دلم نمی خواست خوردنش تموم بشه.خدا جون دلم واسه گوگولی خوشگلن یه ذره شده.

دیروز که تمام مدت تا چشمم بهش می‏افتاد گریه‏ام می گرفت.آخه صبح پدر و دختر رفته بودن بیرون یه گشتی بزنن چون ناهار پیش مامان اینا بودیم صدرا وقتی برگشت یسنا رو پایین گذاشت و اومد بالا.وقتی من رفتم پایین نمی دونین یسنا تا چشمش به من افتاد چی کار کرد.چنان خنده‏ای کرد و دست و پا تکون داد و سر و صدا کرد که اشک من همینطوری می ریخت.محکم بغلش کردم گفتم آخه مامانی تو اینجوری می کنی من چطوری تو رو بذارم برم ........... موقع شیر خوردن که دیگه هیچی........شیر می خورد بعد در حالی که کله اش رو چسبونده بود بهم چشمهای درشتش رو می دوخت بهم و وقتی بهش لبخند می زدم و قربون صدقه اش می رفتم می خندید...........خدا چقدر دلم می خواست الان پیشم بود............

خدا رو هزار مرتبه شکر که می تونم بذارمش پیش مامان وگرنه اگه قرار بود مهد کودک باشه یا دق می کردم یا اصلا قید کار دولتی رو می زدم.

در مورد مدت مرخصی ام باید بگم که درسته مرخصی زایمان 6 ماهه ولی عزیزان اینجا ایران است.یادمون باشه .کدوم شما امنیت شغلی دارین که ما داشته باشیم؟نیروهای شرکتی اصلا حق مرخصی ندارن که من همین قدر هم قاچاقی مرخصی بودم .یه ذره دیگه اگه می گذشت ممکن بود بگن فلانی بود و نبودش فرقی نمی کنه می خواهیم چی کارش کنیم!من هم از ترس از دست دادن موقعیت فعلی ام اومدم وگرنه دیوووونه نبودم که عسلم و تنها بذارم.وایییییییی نمی دونم الان داره چی کار می کنه؟نکنه بغض کرده باشه.می دونین! وقتی بغض می کنه حتما باید محکم بغلش کنم،ببوسمش و پشتش و بمالم تا خوب بشه.بعضی اوقات نمی دونم خواب میبینه چی می شه که یکهو بغض می کنه و با یه گریه‏ی مظلومانه از خواب می پره.

واسه شیر خوردن هم یه نوبت مامان و بابا میارنش دم اداره و من می رم تو ماشین بهش شیر می دم یه کم هم دوشیدم تو یخچاله نزدیک ساعت یک مامان بهش می ده که جلوی دل ضعفها ش رو بگیره،ساعت یک و نیم هم خودم می رم.به خاطر شیردهی می تونم یه ساعت زودتر برم.

تو رو خدا واسم دعا کنین ........ الان که دارم این و می نویسم چیشماش میاد جلوی چشمم.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط صحبا| |

سلام.

1. اینقدر دلم واسه همه تون تنگ شده که نگو.دوست دارم با خیال راحت بشینم و نوشته ها تون رو بخونم در عین حال وبلاگ خودمم به روز کنم اما چه کنم که واقعا وقت نمی شه.انشاا... از هفته دیگه که می رم سر کار اوضاع عادی می شه.

2. از همین الان دلم واسه یسنا تنگ شده.وقتی فکرش رو می کنم که از 7:30 صبح تا 2:30 عصر نمی بینمش بغضم می گیره.خییییییییییلی سخته خیییییییییییییییلی.فقط خیالم راحته که پیش مامان می مونه اگه شرایط طوری بود که باید می ذاشتمش مهد واقعا دق می کردم.

3. یسنا در 2 ماه و 5 روزگی وقتی خواهری بهش گفت یسنا جون بگو :آ....در کمال ناباوری با همون آهنگی گه خواهری می گفت آآآآ حرفش رو تکرار کرد!!!خدا رو شکر اون لحظهخواهرم داشت ازش فیلم می گرفت وگر نه هیچ کدوم حرفش رو باور نمی کردیم.الام هم وقتی بهش می گیم بگو آآآآآآآ اینقدر با نمک می گه که می خوام بخورمش.وقتی بهش می گیم یسنا زبونت کو؟و زبون خودمونو در میاریم اونم نوک زبون کوچولوی قرمزش زو درمیاره و می خنده.جالبه من تو دور و بر خودم کسی رو ندیدم که تو این سن این طور عکس العمل داشته باشه.(اگه شبیه اون مامانایی شدم که زیادی بی خود از بچه اشون تعریف می کنن بهم بگینا)

4. یه قول مردونه هم بدم بهتون.هفته دیگه که سر کار رفتم عکس یسنا رو می ذارم.شرمنده.هرکاری می کنم از اینجا نمی تونم.راهنمایی هاتون خوب بودا..........ایراد از گیرنده است.یه هفته دیگه صبر کنین عکس ها رو می بینین.باشه خاله های مهلبون؟

5. آها داشت یادم می رفت ارشد پیام نور یادتونه؟خودمو گیر آوردم رفتم امتحان دادم؟قبول نشدم اما همکارم قبول شد منم با شرمندگی بهش حسودی ام شد.البته اون ارشد ادبیات شرکت کرده بو لیسانسش هم همین رشته بود ولی من تغییر رشته داده بودم.تازه به ماههای آخر بارداری ام هم خورده بود.این توضیحات رو دادم که نگید خنگ بودم.یه ذره دارم خودمم توجیه می کنم که کمتر حسودیم بشه.هرچند می دونم خصلت بسیار زشتیه ولی چه می شه کرد آدمیه دیگه.

  

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط صحبا| |

سلام.

از من خواسته بودین در مورد جزییات زایمانم توضیح بدم.جونم براتون بگه صبح روز موعود ساعت 7:30 بیمارستان بودم و در حالی که از ترس داشتم پس می افتادم وارد بخش شدم.اتاقی رو نشونم دادم و بهم گفتن برای انجام کارهای پذیرش باید برم اونجا. من هم که فکر می کردم دوباره می تونم از اتاق بیرون بیام و بعد ازخداحافظی برم تو سرم وانداختم پایین و مدارک به دست رفتم تو اما در کمال ناباوری بعد از ثبت مشخصات گفتن که برم آماده شم.رفتم پشت پرده لباس هامو در آوردم و لباس اتاق عمل رو پوشیدم.از ترس سردم شده بود ولی سعی می کردم خودمو خونسرد نشون بدم.رو تخت دراز کشیدم و اولین آمپول برای تست بهم تزریق شد.بعد عملیات منزجر کننده وصل کردن سوند بود که هرچند خیلی کوتاه وبه اندازه گفتن یه آخ بود اما احساس خیلی بدی به آدم دست می ده.مرحله بعد تزریق یه آمپول عضلانی و بعدش وصل کردن آنژوکت بود.از این زمان به بعد انتظار کشنده برای من شروع شد و این بین سوند بدجووووووووووور سیستم من وبه هم ریخته بود.فکر کنم یه نیم ساعتی گذشت که اسمم و واسه انتقال به اتاق عمل صدا کردن.نشستن رو ویلچر با اون لباس و اون سوند واقعا ناراحت کننده بود.سعی کردم کلاه رو آوردم جلوی سرم و دامنه لباس رو کشیدم پایین و برو که رفتیم.مامان و صدرا تا من و دیدن دویدن جلو.هول داشتم و بدجوری بغضم گرفته بود.با استرس فراوان رفتم اتاق عمل و باید منتظر می موندم تاعمل اول دکترم تموم بشه ثانیه ها قدر یه عمر برام گذشت و بالاخره رفتم رو تخت.یه تخت باریک به عرض بدن.البته من قبلا اتاق عمل رو سر عمل بینی تجربه کرده بودم اما اصلا روحیه ام با این موقع قابل مقایسه نبود.اینقدر اضطراب داشتم که ضربان قلبم بین 60 تا 120 در نوسان بود عوامل اتاق عمل مرتب حرف می زدن تا جو سنگین نباشه و من از ترس دربیام اما اوضاع من خراب تر از این حرف ها بود.بعد از چند دقیقه دکترم اومد وقتی دیدمش یه کمی حالم بهتر شد.یه پارچه سبز جلوم آویزون کردن و روشکمم بتادین ریختن به معنای واقعی یخ کردم.اون وقت ماسک رو گذاشتن رو صورتم ومن با هراس اینکه نکنه وسط عمل به هوش بیام بی هوش شدم............................

من که کاملا بیهوش بودم از ترس داشتم می مردم نمی دونم چطور بعضی اینقدر جرات دارن که نیمه بیهوش حاضر به سزارین هستن!!!!!

وقتی به هوش اومدم درد بود ودرد.....با درد شدید به هوش اومدم.احساس می کردم کمرم به تخت چسبیده.دوست داشتم به پهلو بخوابم.ولی توان حرکت نداشتم.بعد از مدتی اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو یه تخت دیگه.پدرم دراومد.تخت روحرکت دادن سمت اتاق.صدای مامان و صدرا رومی شنیدم.چشمامو باز کردم که ببینمشون اولین چهره ای که دیدم صدرا بود و بعد مامان.به اتاق که رسیدیم دوباره بلندم کردن.نفسم بند اومده بود و جای عملم کشیده می شد.رییس اتاق عمل که از دوستان ما بود اومد پیشم می خواست شکمم و فشار بده تا لخته های خون باقیمانده خارج بشه اما من با التماس ازش خواستم فشار نده و قول دادم مرتب کمرم و تکون بدم.اینجاست که می گم واقعا زایمان طبیعی از هر نظر بهتره .وقتی قراره بعد از به هوش اومدن اینقدر درد داشته باشی و بیان جای عملت رو هم فشار بدن بعدش با این همه درد به نینی شیر هم بدی انتخاب سزارین واقعا خنده داره.

شیر دادن به نوزادی که هنوز نمی دونه چطور باید شیر بخوره و به جای آروم مکیدن همش گاز گاز می زنه یکی دیگه از سختی های سزارین هست.چون در حالی که بخیه ها اذیت میکنه باید مدتی به یک پهلو موند و شیر داد.

من تا ساعت11 شب نباید چیزی می خوردم.نه آب و نه غذا.بعد از اون برام چای و سوخاری و دیرتر سوپ آوردن.شب سختی رو همراه با درد به صبح رسوندم.ساعت 6 صبحانه خوردم.بعدش از شر سوند و سرم خلاص شدم.بعدش اومدن شکمبند رو بستن تا بتونم از تخت بیاک پایین.اومدن خیلی سخت بود اما امید به خلاصی از شر تخت بیمارستان بهم نیرو می داد.

خلاصه بعد از راه رفتن و ویزیت دکترم مرخص شدم.البته روند بهبودی من سریع بود و غیر از یه روز که یه درد فوق العاده شدید کشیدم مشکل آنچنانی نداشتم.

خلاصه اینکه همه این عذاب ها به داشتن یه دخمل خوشگل مامانی می ارزید اما واقعا واسه خودم متاسفم که در عین حال که می تونستم طبیعی زایمان کنم مجبور به سزارین شدم.

راستی خواهشا اگه می شه من و مرحله به مرحله واسه آپ عکس از طریق یه سایت درست درمون راهنمایی کنین.

  

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط صحبا| |

سلام.

1.  اول مهر واسه من شده روز حسرت.دلم واسه مدرسه تنگ شده.واسه عطر کتاب های تازه.محصل که بودم کتابها رو می گرفتم و با کلی اشتیاق جلد می کردم و تند تند ورق می زدم تا ببینم چه درسهایی رو باید بخونم.روزی که واسه خرید لوازم تحریر می رفتم یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود.با چه ذوقی 1000 بار لوازم رو از کیف در می آوردم و دوباره می چیدم.یادش به خیر.........

البته یه چیز مدرسه آزاردهنده بود ."زود از خواب پا شدن" .ای کاش بشه لااقل واسه کلاس اولی ها شروع از ساعت 9 باشه.

2.  دو روزه مامان اینا واسه کارهای فارغ التحصیلی  خواهری رفتن یه شهر دیگه و ما 3 نفر تنها هستیم.نگهداری از یسنا اون هم تنها خیلی سخته.مخصوصا وقتی شکم درد می گیره.البته این دوری کمی من و از ترس درآورد.

3.  تصمیم دارم از اول آبان برم سر کار.خدا کنه تا اون موقع یسنا یه کم از آب و گل دربیاد.

4.  بالاخره ویبراتور و استوپر رو خریدم.باحال هستن مخصوصا ویبراتور.خدا کنه باهاشون نتیجه هم بگیرم.

5.  راستی یه سوال از مامان ها........من هم پوشک مای بیبی خریدم هم ماما.جفتشون به درد نمی خورن تا یسنا یه کوچولو جیش می کنه می زنه بیرون.از بس لباساش رو شستم پرز دادن.یه جور پوشک آمریکایی می گیرم که فوق العاده خوبه ولی اگه بخوام مرتب ازش استفاده کنم در ماه 60 هزار تومان پول پوشک میشه J واسه همین بیشتر شب ها ازش استفاده می کنم.حالا کسی جنس بهتر بین ایرانی ها سراغ نداره؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط صحبا| |

سلام

1.      مامان چند روز پیش حرف جالبی زد.گفت که یسنا یه مادر نداره .این شورای مادران هست که این بچه رو روبه راه می کنه.من(مامانم) پوشکش رو عوض می کنم ....حمومش می کنم...لباسش رو عوض می کنم.خواهرت دماغ و گوشش رو تمیز می کنه و تو(صحبای گل و گلاب ) بهش شیر می دی.پس فقط تو مادرش نیستی.

نتیجه حرف مامان اینه که نقش من چیزی بیشتر از گاو حسن نیست.

2.      امتحان مهارت های اول و دوم کامپیوتر رو به طرز معجزه آسایی پشت سر گذاشتم.اولی رو از 100 شدم 80 و دومی رو از 100 شدم 75.واقعا معجزه بود.

3.      می خوام دکتر یسنا رو عوض کنم.آخه واسه ریفلاکس بچه قرص رانیتیدین و قطره متوکلوپرومید تجویز کرده.قرص که وقتی تو آب حل می شه از زهرمار تلخ تره اون قطره هم عوارض عصبی داره.واقعا بعضی از دکترها از بی مسوولیتی شورش رو در آوردن.

4.      آها تا یادم نرفته غیر از سایت تینیپیک از کدوم سایت می شه واسه آپ لود عکس استفاده کرد.آخه این سایت فیلتره.

5.      می خوام یه دستگاه ورزشی بخرم.واسه تریدمیل جا ندارم.به نظر شما ویبراتور بهتره با استوپر؟راهنمایی لطفا.

6.      دوستتون دارم

7.      تو این شبهای عزیز ما رو تو دعاهاتون فراموش نکنین.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط صحبا| |


Design By : Night Skin